در دور دست ها ، جنگلی بود بسیار سرسبز وزیبا . درختان پرمیوه داشت وحیوانات گوناگون . همه آنها در آرامش و خوشی زندگی می کردند تا این که شیری به آنجا رفت وآسایش آنها را از بین برد ….
مردی بود که مردم را بسیار مورد آزار واذیت قرار می داد ، با همه شوخی های بیجا می کرد . پس از هر شوخی هم سعی می کرد ذهن طرف مقابل رااز کار خود منحرف کند
عده ای از جوانان باهم دوست بودند ، تصمیم گرفتند ، برای ماجراجویی به هندوستان سفرکنند.اسباب ووسایل خود را جمع کردند . بسوی هند حرکت کردند.
